کام آخر

یقین دارم که روزی از خواب برخواهم خواست

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شیخ ما و مبحث تضعیف روحیه

شیخ ما روزی در جمع مریدان نشسته بود و می نالید که:این روزها شیخ شدن هم کار بیخودی شده!همین بنده  اخیرا مطالب کذبی به نقل از خودم خوانده ام در صور قبیحه ای چون فیس بوق* که نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای آنها را نقل کرده!ای کاش بنده هم مثل سایر انسانها می رفتم دکتری مهندسی مرگی چیزی می شدم،بلکم هیچ وقت آدم مهمی نمی شدم!

+نوشته شده در شنبه 14 آبان 1390ساعت02:25 AMتوسط محمدرضا | نظرات (6)
از بغض هایی که فرو خوردم

من مرگ روح خودم را انکار می کنم               این اشتباه بزرگی است که تکرار می کنم

انکار اصل تکرار خودم گشته ام ولی               انکار کردن تکرار را انکار می کنم

نشکسته بغض هزار عقده در گلوم                هر لحظه گریه های خودم را سیگار می کنم


+نوشته شده در سه شنبه 10 آبان 1390ساعت03:14 AMتوسط محمدرضا | نظرات (3)
شیخ ما نبود

یکی بود ،یکی دیگه ام بود ،شیخ ما ولی یه مدتی نبود. 

شیخ ما رفته بود تو حال خودش.حس و حال نداشت.حالا به حال اومده.به منم قول داده که دیگه بی هوا ول نکنه بذاره بره.  

بعد کلی مدت اومده دوباره بمونه اینجا.توش زندگی کنه.خوشحال شه،غصه بخوره،بخنده،زار بزنه،قار قار کنه.خلاصه شیخ ما برگشته .

------------------------------------------------------------------------- 

+نوشته شده در سه شنبه 10 آبان 1390ساعت01:46 AMتوسط محمدرضا | نظرات (1)
آن  عصر تابستان

خوب یادم هست اون روز رو.یک عصر تابستونی گرم و بیخودی. 

تو راه خونه بود که متوجه گم شدنش شدم،تو اتوبوس.ولی خوب نمی شد دیگه داد بزنم بگم :  

"آقا نگه دار پیاده می شم!آقا جون مادرت نگه دار. یه چیزی تو وجود من گم شده باید برم ببینم  

تو راه اومدنم تا ایستگاه نیفتاده باشه."   

بله.اون روز داد نزدم و نتیجش شد همینی که الان می بینی.هر شب مجبورم داد بزنم که:  

"کسی هست بدونه اون چیزی که اون روز عصرگمش کردم ،اصلا چی بود؟"  

و جوابم فقط صدای خش خش جاروی سوپور شهرداری و وزوز لامپ تو کوچه باشه. 

که خداییش هر شب بدون اینکه سرم نق بزنن که : 

"اه ،ما رو گ/اییدی دیگه.یه بار پرسیدی گفتیم نه.دیگه چرا هی سوال می کنی؟" 

خیلی با حوصله جواب می دن: 

"نه"  

آره،اون روز یه چیزی در من گم شد ولی من هیچ وقت نفهمیدم اون چی بود.یه روز که داشتم با خدا مسابقه می دادم سر اینکه ابرایی که من با دود سیگار درست می کنم قشنگ ترن یا ابرایی که اون درست کرده برگشت بهم گفت: 

"می دونی چرا نمی دونی چیو گم کردی؟" 

 

 

...ادامش باشه واسه یه وقت دیگه...

+نوشته شده در شنبه 30 مهر 1390ساعت08:34 AMتوسط محمدرضا | نظرات (2)
اساس به گ*ا رفتگی

اساسا این وضعیت نتیجه اشتباه خودم بود.این احساس خفگی نتیجه بغضی است که فرو خوردم

+نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور 1390ساعت11:40 AMتوسط محمدرضا | نظرات (3)

امروز که دقیقا نمی دونم چه روزیه،ساعت 5:19 بامداد حس گذاشتن پست بود ،اما حرفی برای گفتن نداشتم!

+نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور 1390ساعت05:20 AMتوسط محمدرضا | نظرات (2)
منقل

آقا جان حقیقتا تا این ذغال تموم نشده بیا از هم خداحافظی کنیم که خماری بدجور رفاقتمونو بهم می زنه.

+نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور 1390ساعت00:00 AMتوسط محمدرضا | نظرات (2)
غم تو

گفتم غم تو دارم،گفتا غمت سر آید 

گفتم کی؟گفت وقتی جانت درآید

+نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور 1390ساعت11:58 PMتوسط محمدرضا | نظرات (2)
تو

تو که باشی همه چیز آرام است.این را خیلی وقت پیش فهمیدم.اما هنوز نمی فهمم چرا هیچ چیز آرام نیست.

+نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد 1390ساعت06:42 AMتوسط محمدرضا | نظرات (4)
لطف

لطف که از حد بگذرد 

                             ابله خیال بد کند!

+نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد 1390ساعت10:33 PMتوسط محمدرضا | نظرات (7)
به او که می خواند
اینجا و تمام اماکن زندگی ما به خاطر شما باز مانده هنوز.والا صاحب خانه خیلی وقت است حکم تخلیه را زده توی صورتمان!

+نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت 1390ساعت04:28 AMتوسط محمدرضا | نظرات (10)
فرمولاسیون موفقیت

هزار راه نرفته،هزار کار نکرده، و هنوز امید به آینده!اینه فرمول بلدوزر بودن!

+نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین 1390ساعت6:55 PMتوسط محمدرضا | نظرات (7)
چی بگم!

نمی دونم بگم خدا لعنتت کناد یا خیرت دهاد در آن دنیای دیگر!(کدام دقیقا؟) ولی این تئوری فروشگاه لباست خیلی وقت است که ما را سپوخته!دسته چهارم را اضافه کن.من به بودن اینجا شک دارم!

+نوشته شده در شنبه 28 اسفند 1389ساعت03:34 AMتوسط محمدرضا | نظرات (4)
شیخ ما در سفر است

شیخ العرفا،فقیر الضعفا،کثیر الحرفا،مدتی است از نفخ رنج می برد.مریدی پرسید یا شیخ چه شد که این شد؟

آن بزرگ مرد که تنش سالم و روحش خیس باد ،پاسخ بداد:چندی پیش برای اثبات برخی از مسائل از جمله لزوم استفاده از پای راست در مستراح برای طهارت به دانشگاه هاروارد شدم،آنجا بود که جمعی از دانشجویان ما را به طعام دعوت نمودند.ما هم رویشان را زمین نیانداخته تا توانستیم خوردیم.نگو نامردان روزگار سگ داغ کرده به خورد ما داده بودند! 

استاد در جمع دانشجویان دانشگاه هاروارد  

در جمع دانشجویان هاروارد 

 

 

استاد در دیدار از منتخبان باشگاه ب/چ/ه/ب/ا/ز//ا/ن هاروارد

+نوشته شده در سه شنبه 28 دی 1389ساعت07:12 AMتوسط محمدرضا | نظرات (8)
تخت من

باتلاق تختم،۵/۴ صبح،دنیای پشت پلکم هنوز بی انتهاست.

+نوشته شده در چهارشنبه 15 دی 1389ساعت04:46 AMتوسط محمدرضا | نظرات (3)
قسمت بد

بدترین زمان زندگیت زمانیه که تنها ناراحتیت این باشه که چرااز هیچ چیز ناراحت نمی شی!

+نوشته شده در پنجشنبه 9 دی 1389ساعت11:02 PMتوسط محمدرضا | نظرات (7)
واقعا چرا؟

چرا هر اتفاقی که آرزوش رو داشتم واسم میوفته خوشحالم نمی کنه؟انگار که اونو سالهاست که داشتم!

+نوشته شده در جمعه 3 دی 1389ساعت5:01 PMتوسط محمدرضا | نظرات (5)
آلزایمر

جدیدا دچار فراموشی از نوع حاد شده ام!انگار کن ۱ شیشه ودکا بزنی آنوقت سعی کنی بیاد بیاوری تاریخ تولد اولین دوست دخترت/پسرت ، کی بوده!

+نوشته شده در شنبه 20 آذر 1389ساعت04:30 AMتوسط محمدرضا | نظرات (17)
شیخ و شیاف

شیخ را دیدند آینه بدست در کوچه و برزن می دود. 

گفتندش یا شیخ تو را چه می شود؟ 

گفت:شیاف فرو کرده ام! 

گفتند یا شیخ این چه شیافی است که اینگونه شما را به مد مد(تکاپوی خودمان) انداخته؟ 

گفت :شیاف صداقت است.برای عملکرد بهتر مجبورم ۵ تا ۵ تا شیاف کنم! 

-------------------

+نوشته شده در شنبه 20 آذر 1389ساعت04:26 AMتوسط محمدرضا | نظرات (4)

ما معمولی تر از آنیم که در چشم جهانیم

+نوشته شده در شنبه 22 آبان 1389ساعت02:35 AMتوسط محمدرضا | نظرات (15)
خود فراموشی

کلا مرض زندگی من همیشه همین بوده!خودم را فراموش کردم....

لعنت!همه چیز را دیدم ،همه جا را!خودم را نه!

+نوشته شده در جمعه 7 آبان 1389ساعت00:45 AMتوسط محمدرضا | نظرات (7)
قاعده ی کلی!

پاییز همیشه استرس دارد!این یک مقوله کلی است!

+نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر 1389ساعت11:50 PMتوسط محمدرضا | نظرات (10)
فزقون زندگی یا زندگی فرقونی؟

درست نمی دونم خوشی رو با فرقون می ریزن تو زندگی یا زندگی رو با فرقون می ریزن تو خوشی!

+نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر 1389ساعت11:44 PMتوسط محمدرضا | نظرات (4)
انتخاب

این فروشگاه هم چیزی برای انتخاب نداشت یا شیخ!

+نوشته شده در جمعه 9 مهر 1389ساعت03:10 AMتوسط محمدرضا | نظرات (10)
من این همه نیستم!

روزی شیخ در مکتب نشسته و کمر همت بسته و کتب غریبه را دسته و جوراب خود را شسته بود که مریدی نزد او آمد.مرید سراسیمه و آشفته حال بود.شیخ بی درنگ پرسید:رفتی پیش ممد گودزیلا؟*   

مرید پاسخ بداد:مباد یا شیخ!ما گذاشته ایم کنار این قبیل چیزها را! 

شیخ گفت:پس تو را چه می شود!؟ 

مرید گفت:مرا نمی هلند! 

شیخ با تعجب گفت:چی کاره؟ 

مرید گفت:یا شیخ مرا مجموعه ای پند ده که مرا به در مکتب شیخ اعظم به کار آید!در غیر اینصورت مرا نخواهند هلید! 

شیخ گفت:آها!و دست بر تنبان برده پاکتی بهمن د.و.د.و.ل در آورده و با کبریتی روشن کرده و کامی بگیرانده و گفت: 

1-حواست باشد طوری زندگی کنی که هر وقت برگشتی راه آمده را نگریستی قاطی نکنی!نروی یک گوشه بشینی الکی وبلاگ آپ کنی! 

2-حواست باشد که انسان همیشه آنچه ندارد، نمی خواهد دیگران هم داشته باشند. 

3-یادت باشد که هر که هرچه گفت مهم نیست.خودتو عشقست لوطی!  

------------------------------------------------------- 

*ایشان آشان نیستند.صرفا به جهت اسم جالبشان آمده اند اینجا!

+نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389ساعت02:44 AMتوسط محمدرضا | نظرات (7)
رحم کن!

ما که پیدا نکردیم محله ی عاصفشان را، چه رسد به درشان و خاک درشان!شما بیا و عجالتا رحم کن!

+نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور 1389ساعت03:19 AMتوسط محمدرضا | نظرات (5)
التفات !

حتما تا الان خوب ملتفت شدی که هیچ چیز به هیچ چیز ربط خاصی ندارد.فکر کردن زیادی هم خوب نیست!

+نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور 1389ساعت7:18 PMتوسط محمدرضا | نظرات (7)
ارتباط پاییزو خاص بودن

درست یادم نیست چه حالی داشتم آن روزها!فقط می دانم که خاص بودند روزها و سالهایی که گذشتند و من عوض شدم!یک نشانه اش همین آهنگ است که دیگر گریه نمی کنم با شنیدنش!

+نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور 1389ساعت9:19 PMتوسط محمدرضا | نظرات (7)
۳

چشمانت را ببند،حالا آرام بشمار ۱.....۲......۳   .هنوز ۳تا مانده!

+نوشته شده در پنجشنبه 11 شهریور 1389ساعت00:16 AMتوسط محمدرضا | نظرات (3)
حس بدون نام

رهایم نمی کند این حس بی نام و نشان که نمی دانم درست، کی و کجا . چگونه تجربه اش کردم برای اولین بار.از این حس هیچ چیز نمی دانم ،به طور حتم اما می دانم آزار دهنده است.

+نوشته شده در سه شنبه 9 شهریور 1389ساعت08:06 AMتوسط محمدرضا | نظرات (4)
بیهوده

هراس های بیهوده!

از چیزی که هیچ وقت نبوده!

ترازوی عقل روی  19 به 5

اینو خوب تو کلت فرو کن!

+نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور 1389ساعت05:06 AMتوسط محمدرضا | نظرات (3)
بردار!

بردار نقابت را بگذار صورتت کمی هوا بخورد!

+نوشته شده در پنجشنبه 28 مرداد 1389ساعت02:28 AMتوسط محمدرضا | نظرات (10)
یاد تو

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

زیر این سقف کبود

زیر این سلطه ی سنگین سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم...



تک و تنها به خدا می شکنم.


س.ا

+نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد 1389ساعت6:02 PMتوسط محمدرضا | نظرات (5)
تلاش!
چه تلاش مضحکی است وقتی بخواهی در مسابقه ی یک نفره اول شوی!
+نوشته شده در شنبه 23 مرداد 1389ساعت03:39 AMتوسط محمدرضا | نظرات (5)
لعنت نامه!
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
+نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد 1389ساعت11:49 PMتوسط محمدرضا | نظرات (0)
یک روز عصر،بعد از چند ماه

بیا و هر ماهی،دو ماهی ،نگران هیچ چیز نباش!

+نوشته شده در جمعه 15 مرداد 1389ساعت03:29 AMتوسط محمدرضا | نظرات (4)
سهمیه ی سالانه

ای سهم 2 روزه ی من از هر سال ،ترسم از آن است که قبل از درک حقیقت تو، سهمیه ام قطع شود.

+نوشته شده در جمعه 15 مرداد 1389ساعت03:26 AMتوسط محمدرضا | نظرات (2)
به بهانه ی یک حس بد

درست نمی دانم چرا وقتی بعد از مدتها به کام آخر سر می زنم و می بینم کسی- از آنها که می خواندمش و می خواندم-  مرکز توانبخشی ذهنش را بسته به روی خودش،قلبم تند می زند،مثل پیرمردی که اسم اموات را یک به یک خط می زند از دفترچه ی تلفنش.

+نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد 1389ساعت01:35 AMتوسط محمدرضا | نظرات (8)
به درخواست یک دوست-به دلخواه خودم

عذاب برگشتن به لذت آمدن می ارزد!این را  قطار ۵۰۰۰ تومانی ٬ ۱۲ ساعت زمزمه  کرد!

+نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد 1389ساعت01:06 AMتوسط محمدرضا | نظرات (2)
پدر بزرگ

خانه جنگلی ام لو رفته پدر بزرگ!کمک!

+نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد 1389ساعت00:56 AMتوسط محمدرضا | نظرات (2)
سمفونی انتظار

قطعا روزهای زیادی می گذرند به انتظار و خیال و سهم من از تمام این روزها فقط ۳ روز است در سال!و سال بعد ۴ روز و سال بعد ۳ روز و این ریتم ۴/۳ ادامه دارد کماکان! 

+نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد 1389ساعت00:52 AMتوسط محمدرضا | نظرات (3)
کارگزینی خاطرات

جدیدا نظریه ای بسیار مهم از خود در نموده ایم پیرامون زندگی که از این قرار است:

به نظر این جانب ما در خاطراتمان بخشی به نام گزینش نداریم!و این خیلی بد است.بدتر از آن ما حتی نمی توانیم اطلاعات گذشته مان را طبقه بندی کنیم!و مثلا بخشی از آنها را نشان هیچ کس ندهیم یا نشان همه بدهیم!یا بعضی افراد را بفرستیم بروند تصفیه کنند و گورشان را گم کنند از اداره ی خاطرات.بحث وقتی پیچیده تر می شود که متوجه می شویم ما حتی قادر به استخدام افراد اداره نیستیم!بحث پیچیده تر هم هست که دیگر حوصله ندارم توضیحش بدهم.باشد برای فصل بعد.

                                                                                   

                                                              مجمع الکلنگ فی عورت النهنگ،جلد 2،فصل 300

+نوشته شده در دوشنبه 7 تیر 1389ساعت00:14 AMتوسط محمدرضا | نظرات (10)
نام

بدترین حس حسی است که نتوانی برای آن نام پیدا کنی!آنوقت جواب چته! چیزی نیست جز نمی دانم.

+نوشته شده در شنبه 5 تیر 1389ساعت01:00 AMتوسط محمدرضا | نظرات (3)
شما کامل کنید.

مریدی به شیخ رسید و گفت:با شیخ ماتحت ما سوخته!راه در مان آن چیست؟ 

شیخ ،همچون کلینت ایستوود بهمنش را از  یک کنج لبش به کنج دیگر انتقال داده فرمود:از چه رو ماتحتت سوخته، ای فرخ لقا؟(در این لحظه برق خاصی در چشمان شیخ مشاهده می شد) 

مرید پاسخ بداد:چاکرتیم!چشمان مبارک زیبا می بینند.دلیل ماتحت سوختگی ما این است که ...

+نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر 1389ساعت04:26 AMتوسط محمدرضا | نظرات (5)
ترس از تو یا خودم؟

بعضی وقتا زندگیم شبیه تو می شه و دقیقا اون موقع است که واقعا می ترسم!

+نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر 1389ساعت04:25 AMتوسط محمدرضا | نظرات (3)
راه بی پایان

سیگار می کشم روی تمام خستگیهایم.هنوز تمام نشده.

+نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد 1389ساعت11:53 PMتوسط محمدرضا | نظرات (5)
پازل ذهنی!

لازم شد از مرد فانتزی منشمان تشکر کنم که با این ایده ی آهنگ پازل ذهنیمان را حل کرد.

+نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1389ساعت11:08 PMتوسط محمدرضا | نظرات (5)
ساندویچ مغز و زبان!

تکه تکه می شود مغزم زیر هجوم من.خوراک روحم این روزها ساندویچ مغز و زبان شده.

+نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1389ساعت01:23 AMتوسط محمدرضا | نظرات (6)
الله اکبر!

شیخ را دیدند که نیمه های شب به بالای پشت بام منزلش رفته و بهمن کشان الله اکبر می گوید!  

گفتندش:یا شیخ!شما هم به بنفش خال خال یشمی ها پیوستی؟ 

پاس بداد:مباد مارا که س/ی/ا/س/ی شویم. 

گفتند :پس این ندا آن هم نیمه شب از چه روست! 

گفت: در حالی که فکر می کردم بهمنم تمام شده در یکی از تنبان های قدیمی ام پاکتی پر از بهمن یافته ام و این خود نشان از یکی از معجزات الهی است!

+نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد 1389ساعت00:44 AMتوسط محمدرضا | نظرات (3)
در باب سختی ترک بهمن

مقوله شب مقوله ای بسیار عجیب است برای ما انسانهای جغد منش!و اعتیادی عجیب هم دارد!نشان به آن نشان که خود بنده ۶ سال است که در جهت ترک این عادت تلاش نموده ام و به جرأت می توانم بگویم ترک آن فقط یک درجه از ترک بهمن آسان تر است!  

مجمع الکلنگ ،فی العورت النهنگ(مجموعه سخنان شیخ)جلد چهاردهم.صفحه ۲۴۷،خط هفتم

+نوشته شده در جمعه 21 خرداد 1389ساعت03:04 AMتوسط محمدرضا | نظرات (5)
پیامبران موضعی

کوتاه می آیند،تغییر می دهند مسیر زندگیت را و بعد می روند این پیامبران موضعی،و دست آخر تنها فایده اش این است که از احمدآباد یاد پاییز بیفتی!

+نوشته شده در سه شنبه 18 خرداد 1389ساعت02:47 AMتوسط محمدرضا | نظرات (7)
خداحافظ  یاکوزا

هیچ وقت فکر نمی کردم ترک چهار راه یاکوزا و زیر گذر ناکازاکی که محل سه ترکه سواری های من و مجید و محسن و هیکل بوده زمانی سخت باشد.خداحافظ ناکازاکی،خداحافظ بچه های سه راه یاکوزان.خداحافظ حاج رحیم ،شاید در مخیله ات هم نگنجد که دوغ های زمزم ات بهترین دوغ های دنیا بودند برای من و حتی آن همبرگرهای گوشت خرت.خداحافظ بچه های راسته ی آهن فروشی. 

خداحافظ یاکوزا   

 

---------------------------------------------- 

کام آخر از فیلتر:شاید دوستان آشنا با موقعیت یاکوزا تعجب کنند که چرا از میکائیل خداحافظی نکردم.خبر خوش آنکه میکائیل با ما به محل جدید آمده است.

+نوشته شده در یکشنبه 9 خرداد 1389ساعت10:51 PMتوسط محمدرضا | نظرات (1)
هوای دونفره

دیشب هوا دونفره بود و ما بعد از مدت ها با عشق سالهای آنفولانزای خوکیمان گپ و گفتی کردیم . 

 شیخ هم در این میان از آنجا در حال عبور بود که به ناگاه برگشت و خطاب به ما گفت:  

"قبل از هرچیز به دنبال درست کردن آنچه باش که در خودت تخریب شده است."

+نوشته شده در جمعه 31 اردیبهشت 1389ساعت10:30 AMتوسط محمدرضا | نظرات (8)
آرامش استعاریک!

آرامش استعاره ای از چشمان توست ،  

- تو از جون این دنیا چی می خوای؟ 

- یک جفت چشم که فقط به من نگاه کنند!

+نوشته شده در پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389ساعت00:55 AMتوسط محمدرضا | نظرات (11)
مادر

آنقدر بزرگی که گاهی اوقات فکر می کنم خدا چقدر ندار بوده که فقط توانسته بهشت را زیر پایت بگذارد.

+نوشته شده در سه شنبه 21 اردیبهشت 1389ساعت11:18 PMتوسط محمدرضا | نظرات (7)
مختصر سوالی از متعال

خداوکیلی تو که بی نیازی حس نیازمندان را درک می کنی؟

+نوشته شده در جمعه 17 اردیبهشت 1389ساعت9:23 PMتوسط محمدرضا | نظرات (9)
بعضی

بعضی وقتها بعضی آدم ها هستند که بعضی ویژگی هاشان باعث می شود بعضی روزها حس کنی بهشان نیازداری

+نوشته شده در پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389ساعت10:28 PMتوسط محمدرضا | نظرات (5)
مختصر صحبتی با متعال!

متعال عزیز واقعا هیچ علاقه ای ندارم به اینکه در آن دنیا سر آن پل خر آدم ها را بگیرم که چرا به من مدیونند 

لطفا هر چه سریعتر ترتیبی اتخاذ کنید تا دیگر کسی به ما دینی نداشته باشد.  

با تشکر از حسن همکاری شما  

محمدرضا دقاق

+نوشته شده در یکشنبه 5 اردیبهشت 1389ساعت01:24 AMتوسط محمدرضا | نظرات (13)
آخر الزمون!

امشب فهمیدم دوره آخر الزمون رسید!نشون به این نشون که یه حرفی که فکرشو نمی کردمو از کسی که فکرشو نمی کردم شنیدم!

+نوشته شده در یکشنبه 5 اردیبهشت 1389ساعت00:33 AMتوسط محمدرضا | نظرات (4)
۱><۱

غم؟ناراحتی؟ سردرگمی؟ 

مسخرست!مگه خندمو نمی بینی؟ 

+نوشته شده در شنبه 4 اردیبهشت 1389ساعت02:30 AMتوسط محمدرضا | نظرات (8)
یاتاقان

یا شیخ!بولدوزرمان یاتاقان زده در این پستی و بلندی ها!  

این را یکی از مریدان به شیخ گفت.  

شیخ پاسخ بداد،مردک آخر تو اصلا می دانی یاتاقان کجای ماشین است؟  

مرید گفت:مهم نیست یا شیخ.مهم این است که بولدوزرمان یاتاقان زده.  

---------------------------------  

.....................

+نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت 1389ساعت01:48 AMتوسط محمدرضا | نظرات (3)
حرف گذشته یک دوست،باور امروز

روزی دوستی روی لبه شیشه ی جایی نشسته بود و داشت می مرد از اینکه پاکت بهمنش را به مغز گردو آراسته اند!  

-----------------------------------------

خدایا دلخوشی هایمان را نگیر از ما که در دیار باقی بدجور شاخ خواهیم شد!

+نوشته شده در پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389ساعت00:24 AMتوسط محمدرضا | نظرات (4)
دلتنگی از نوع کافه ای

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش،باز جوید روزگار وصل خویش 

پاتوق هم تعطیل شد و باز من ماندم و مُشتی خاطره که کم رنگ خواهند شد کم کم و شاید روزی دیگر اصلا به یاد نیایند!سیم سیم ،کافه آرام یا سیم هر چه بود چه خوب ،چه بد،یک سال و نیم شادی، دلتنگی،شوخی ،خنده غم و غصه و....های مرا از نوع کافه ایش در خود داشت ،پاتوق یک سال و نیم گذشتمان دیشب در ساعت ۲۳:۰۳ دقیقه برای همیشه تعطیل شد.

 ---------------------------------------------------------------

باشد که تمام خوشی های عالم زود ،تمام شوند.

+نوشته شده در چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389ساعت03:06 AMتوسط محمدرضا | نظرات (4)
ریتم ثانیه ها-بابا کرم

این روز ها خیلی ها بابا کرم می رقصند با ریتم ثانیه ها.

+نوشته شده در دوشنبه 30 فروردین 1389ساعت00:53 AMتوسط محمدرضا | نظرات (9)
کافه آرام!

-تو از جون این دنیا چی می خوای؟ 

-یه دقیقه آرامش! 

-آره ارواح عمت!عمرا بدونی چی می خوای!

+نوشته شده در جمعه 27 فروردین 1389ساعت02:31 AMتوسط محمدرضا | نظرات (10)
مرداب

محض رضای خدا چیزی بگو،کاری بکن!دارم غرق می شوم در مرداب خودم.

+نوشته شده در دوشنبه 23 فروردین 1389ساعت01:37 AMتوسط محمدرضا | نظرات (7)
برون ریزی!

اصولا فکر کردن به خود،برای آدمی مثل من که کلا فراموش کارم، مثل دست توی دماغ کردن، آن هم در یک صبح پاییزی است.خیلی چیزها بیرون می ریزد و تازه وقتی کارت تمام شد می توانی درست نفس بکشی و با خیال راحت بهمنت را دود کنی.نشان به آن نشان که از سر شب بهمن ها خیلی می چسبند.

+نوشته شده در دوشنبه 23 فروردین 1389ساعت01:20 AMتوسط محمدرضا | نظرات (2)