مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
شیخ ما روزی در جمع مریدان نشسته بود و می نالید که:این روزها شیخ شدن هم کار بیخودی شده!همین بنده اخیرا مطالب کذبی به نقل از خودم خوانده ام در صور قبیحه ای چون فیس بوق* که نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای آنها را نقل کرده!ای کاش بنده هم مثل سایر انسانها می رفتم دکتری مهندسی مرگی چیزی می شدم،بلکم هیچ وقت آدم مهمی نمی شدم!
من مرگ روح خودم را انکار می کنم این اشتباه بزرگی است که تکرار می کنم
انکار اصل تکرار خودم گشته ام ولی انکار کردن تکرار را انکار می کنم
نشکسته بغض هزار عقده در گلوم هر لحظه گریه های خودم را سیگار می کنم
یکی بود ،یکی دیگه ام بود ،شیخ ما ولی یه مدتی نبود.
شیخ ما رفته بود تو حال خودش.حس و حال نداشت.حالا به حال اومده.به منم قول داده که دیگه بی هوا ول نکنه بذاره بره.
بعد کلی مدت اومده دوباره بمونه اینجا.توش زندگی کنه.خوشحال شه،غصه بخوره،بخنده،زار بزنه،قار قار کنه.خلاصه شیخ ما برگشته .
-------------------------------------------------------------------------
خوب یادم هست اون روز رو.یک عصر تابستونی گرم و بیخودی.
تو راه خونه بود که متوجه گم شدنش شدم،تو اتوبوس.ولی خوب نمی شد دیگه داد بزنم بگم :
"آقا نگه دار پیاده می شم!آقا جون مادرت نگه دار. یه چیزی تو وجود من گم شده باید برم ببینم
تو راه اومدنم تا ایستگاه نیفتاده باشه."
بله.اون روز داد نزدم و نتیجش شد همینی که الان می بینی.هر شب مجبورم داد بزنم که:
"کسی هست بدونه اون چیزی که اون روز عصرگمش کردم ،اصلا چی بود؟"
و جوابم فقط صدای خش خش جاروی سوپور شهرداری و وزوز لامپ تو کوچه باشه.
که خداییش هر شب بدون اینکه سرم نق بزنن که :
"اه ،ما رو گ/اییدی دیگه.یه بار پرسیدی گفتیم نه.دیگه چرا هی سوال می کنی؟"
خیلی با حوصله جواب می دن:
"نه"
آره،اون روز یه چیزی در من گم شد ولی من هیچ وقت نفهمیدم اون چی بود.یه روز که داشتم با خدا مسابقه می دادم سر اینکه ابرایی که من با دود سیگار درست می کنم قشنگ ترن یا ابرایی که اون درست کرده برگشت بهم گفت:
"می دونی چرا نمی دونی چیو گم کردی؟"
...ادامش باشه واسه یه وقت دیگه...
اساسا این وضعیت نتیجه اشتباه خودم بود.این احساس خفگی نتیجه بغضی است که فرو خوردم
امروز که دقیقا نمی دونم چه روزیه،ساعت 5:19 بامداد حس گذاشتن پست بود ،اما حرفی برای گفتن نداشتم!
آقا جان حقیقتا تا این ذغال تموم نشده بیا از هم خداحافظی کنیم که خماری بدجور رفاقتمونو بهم می زنه.
گفتم غم تو دارم،گفتا غمت سر آید
گفتم کی؟گفت وقتی جانت درآید
تو که باشی همه چیز آرام است.این را خیلی وقت پیش فهمیدم.اما هنوز نمی فهمم چرا هیچ چیز آرام نیست.
لطف که از حد بگذرد
ابله خیال بد کند!
هزار راه نرفته،هزار کار نکرده، و هنوز امید به آینده!اینه فرمول بلدوزر بودن!
نمی دونم بگم خدا لعنتت کناد یا خیرت دهاد در آن دنیای دیگر!(کدام دقیقا؟) ولی این تئوری فروشگاه لباست خیلی وقت است که ما را سپوخته!دسته چهارم را اضافه کن.من به بودن اینجا شک دارم!
شیخ العرفا،فقیر الضعفا،کثیر الحرفا،مدتی است از نفخ رنج می برد.مریدی پرسید یا شیخ چه شد که این شد؟
آن بزرگ مرد که تنش سالم و روحش خیس باد ،پاسخ بداد:چندی پیش برای اثبات برخی از مسائل از جمله لزوم استفاده از پای راست در مستراح برای طهارت به دانشگاه هاروارد شدم،آنجا بود که جمعی از دانشجویان ما را به طعام دعوت نمودند.ما هم رویشان را زمین نیانداخته تا توانستیم خوردیم.نگو نامردان روزگار سگ داغ کرده به خورد ما داده بودند!
در جمع دانشجویان هاروارد
استاد در دیدار از منتخبان باشگاه ب/چ/ه/ب/ا/ز//ا/ن هاروارد
باتلاق تختم،۵/۴ صبح،دنیای پشت پلکم هنوز بی انتهاست.
بدترین زمان زندگیت زمانیه که تنها ناراحتیت این باشه که چرااز هیچ چیز ناراحت نمی شی!
چرا هر اتفاقی که آرزوش رو داشتم واسم میوفته خوشحالم نمی کنه؟انگار که اونو سالهاست که داشتم!
جدیدا دچار فراموشی از نوع حاد شده ام!انگار کن ۱ شیشه ودکا بزنی آنوقت سعی کنی بیاد بیاوری تاریخ تولد اولین دوست دخترت/پسرت ، کی بوده!
شیخ را دیدند آینه بدست در کوچه و برزن می دود.
گفتندش یا شیخ تو را چه می شود؟
گفت:شیاف فرو کرده ام!
گفتند یا شیخ این چه شیافی است که اینگونه شما را به مد مد(تکاپوی خودمان) انداخته؟
گفت :شیاف صداقت است.برای عملکرد بهتر مجبورم ۵ تا ۵ تا شیاف کنم!
-------------------
ما معمولی تر از آنیم که در چشم جهانیم
کلا مرض زندگی من همیشه همین بوده!خودم را فراموش کردم....
لعنت!همه چیز را دیدم ،همه جا را!خودم را نه!
پاییز همیشه استرس دارد!این یک مقوله کلی است!
درست نمی دونم خوشی رو با فرقون می ریزن تو زندگی یا زندگی رو با فرقون می ریزن تو خوشی!
این فروشگاه هم چیزی برای انتخاب نداشت یا شیخ!
روزی شیخ در مکتب نشسته و کمر همت بسته و کتب غریبه را دسته و جوراب خود را شسته بود که مریدی نزد او آمد.مرید سراسیمه و آشفته حال بود.شیخ بی درنگ پرسید:رفتی پیش ممد گودزیلا؟*
مرید پاسخ بداد:مباد یا شیخ!ما گذاشته ایم کنار این قبیل چیزها را!
شیخ گفت:پس تو را چه می شود!؟
مرید گفت:مرا نمی هلند!
شیخ با تعجب گفت:چی کاره؟
مرید گفت:یا شیخ مرا مجموعه ای پند ده که مرا به در مکتب شیخ اعظم به کار آید!در غیر اینصورت مرا نخواهند هلید!
شیخ گفت:آها!و دست بر تنبان برده پاکتی بهمن د.و.د.و.ل در آورده و با کبریتی روشن کرده و کامی بگیرانده و گفت:
1-حواست باشد طوری زندگی کنی که هر وقت برگشتی راه آمده را نگریستی قاطی نکنی!نروی یک گوشه بشینی الکی وبلاگ آپ کنی!
2-حواست باشد که انسان همیشه آنچه ندارد، نمی خواهد دیگران هم داشته باشند.
3-یادت باشد که هر که هرچه گفت مهم نیست.خودتو عشقست لوطی!
-------------------------------------------------------
*ایشان آشان نیستند.صرفا به جهت اسم جالبشان آمده اند اینجا!
ما که پیدا نکردیم محله ی عاصفشان را، چه رسد به درشان و خاک درشان!شما بیا و عجالتا رحم کن!
حتما تا الان خوب ملتفت شدی که هیچ چیز به هیچ چیز ربط خاصی ندارد.فکر کردن زیادی هم خوب نیست!
درست یادم نیست چه حالی داشتم آن روزها!فقط می دانم که خاص بودند روزها و سالهایی که گذشتند و من عوض شدم!یک نشانه اش همین آهنگ است که دیگر گریه نمی کنم با شنیدنش!
چشمانت را ببند،حالا آرام بشمار ۱.....۲......۳ .هنوز ۳تا مانده!
رهایم نمی کند این حس بی نام و نشان که نمی دانم درست، کی و کجا . چگونه تجربه اش کردم برای اولین بار.از این حس هیچ چیز نمی دانم ،به طور حتم اما می دانم آزار دهنده است.
هراس های بیهوده!
از چیزی که هیچ وقت نبوده!
ترازوی عقل روی 19 به 5
اینو خوب تو کلت فرو کن!
بردار نقابت را بگذار صورتت کمی هوا بخورد!
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
زیر این سقف کبود
زیر این سلطه ی سنگین سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم...
تک و تنها به خدا می شکنم.
س.ا
بیا و هر ماهی،دو ماهی ،نگران هیچ چیز نباش!
ای سهم 2 روزه ی من از هر سال ،ترسم از آن است که قبل از درک حقیقت تو، سهمیه ام قطع شود.
درست نمی دانم چرا وقتی بعد از مدتها به کام آخر سر می زنم و می بینم کسی- از آنها که می خواندمش و می خواندم- مرکز توانبخشی ذهنش را بسته به روی خودش،قلبم تند می زند،مثل پیرمردی که اسم اموات را یک به یک خط می زند از دفترچه ی تلفنش.
عذاب برگشتن به لذت آمدن می ارزد!این را قطار ۵۰۰۰ تومانی ٬ ۱۲ ساعت زمزمه کرد!
خانه جنگلی ام لو رفته پدر بزرگ!کمک!
قطعا روزهای زیادی می گذرند به انتظار و خیال و سهم من از تمام این روزها فقط ۳ روز است در سال!و سال بعد ۴ روز و سال بعد ۳ روز و این ریتم ۴/۳ ادامه دارد کماکان!
جدیدا نظریه ای بسیار مهم از خود در نموده ایم پیرامون زندگی که از این قرار است:
به نظر این جانب ما در خاطراتمان بخشی به نام گزینش نداریم!و این خیلی بد است.بدتر از آن ما حتی نمی توانیم اطلاعات گذشته مان را طبقه بندی کنیم!و مثلا بخشی از آنها را نشان هیچ کس ندهیم یا نشان همه بدهیم!یا بعضی افراد را بفرستیم بروند تصفیه کنند و گورشان را گم کنند از اداره ی خاطرات.بحث وقتی پیچیده تر می شود که متوجه می شویم ما حتی قادر به استخدام افراد اداره نیستیم!بحث پیچیده تر هم هست که دیگر حوصله ندارم توضیحش بدهم.باشد برای فصل بعد.
مجمع الکلنگ فی عورت النهنگ،جلد 2،فصل 300
بدترین حس حسی است که نتوانی برای آن نام پیدا کنی!آنوقت جواب چته! چیزی نیست جز نمی دانم.
مریدی به شیخ رسید و گفت:با شیخ ماتحت ما سوخته!راه در مان آن چیست؟
شیخ ،همچون کلینت ایستوود بهمنش را از یک کنج لبش به کنج دیگر انتقال داده فرمود:از چه رو ماتحتت سوخته، ای فرخ لقا؟(در این لحظه برق خاصی در چشمان شیخ مشاهده می شد)
مرید پاسخ بداد:چاکرتیم!چشمان مبارک زیبا می بینند.دلیل ماتحت سوختگی ما این است که ...
بعضی وقتا زندگیم شبیه تو می شه و دقیقا اون موقع است که واقعا می ترسم!
سیگار می کشم روی تمام خستگیهایم.هنوز تمام نشده.
لازم شد از مرد فانتزی منشمان تشکر کنم که با این ایده ی آهنگ پازل ذهنیمان را حل کرد.
تکه تکه می شود مغزم زیر هجوم من.خوراک روحم این روزها ساندویچ مغز و زبان شده.
شیخ را دیدند که نیمه های شب به بالای پشت بام منزلش رفته و بهمن کشان الله اکبر می گوید!
گفتندش:یا شیخ!شما هم به بنفش خال خال یشمی ها پیوستی؟
پاس بداد:مباد مارا که س/ی/ا/س/ی شویم.
گفتند :پس این ندا آن هم نیمه شب از چه روست!
گفت: در حالی که فکر می کردم بهمنم تمام شده در یکی از تنبان های قدیمی ام پاکتی پر از بهمن یافته ام و این خود نشان از یکی از معجزات الهی است!
مقوله شب مقوله ای بسیار عجیب است برای ما انسانهای جغد منش!و اعتیادی عجیب هم دارد!نشان به آن نشان که خود بنده ۶ سال است که در جهت ترک این عادت تلاش نموده ام و به جرأت می توانم بگویم ترک آن فقط یک درجه از ترک بهمن آسان تر است!
مجمع الکلنگ ،فی العورت النهنگ(مجموعه سخنان شیخ)جلد چهاردهم.صفحه ۲۴۷،خط هفتم
کوتاه می آیند،تغییر می دهند مسیر زندگیت را و بعد می روند این پیامبران موضعی،و دست آخر تنها فایده اش این است که از احمدآباد یاد پاییز بیفتی!
هیچ وقت فکر نمی کردم ترک چهار راه یاکوزا و زیر گذر ناکازاکی که محل سه ترکه سواری های من و مجید و محسن و هیکل بوده زمانی سخت باشد.خداحافظ ناکازاکی،خداحافظ بچه های سه راه یاکوزان.خداحافظ حاج رحیم ،شاید در مخیله ات هم نگنجد که دوغ های زمزم ات بهترین دوغ های دنیا بودند برای من و حتی آن همبرگرهای گوشت خرت.خداحافظ بچه های راسته ی آهن فروشی.
خداحافظ یاکوزا
----------------------------------------------
کام آخر از فیلتر:شاید دوستان آشنا با موقعیت یاکوزا تعجب کنند که چرا از میکائیل خداحافظی نکردم.خبر خوش آنکه میکائیل با ما به محل جدید آمده است.
دیشب هوا دونفره بود و ما بعد از مدت ها با عشق سالهای آنفولانزای خوکیمان گپ و گفتی کردیم .
شیخ هم در این میان از آنجا در حال عبور بود که به ناگاه برگشت و خطاب به ما گفت:
"قبل از هرچیز به دنبال درست کردن آنچه باش که در خودت تخریب شده است."
آرامش استعاره ای از چشمان توست ،
- تو از جون این دنیا چی می خوای؟
- یک جفت چشم که فقط به من نگاه کنند!
آنقدر بزرگی که گاهی اوقات فکر می کنم خدا چقدر ندار بوده که فقط توانسته بهشت را زیر پایت بگذارد.
خداوکیلی تو که بی نیازی حس نیازمندان را درک می کنی؟
بعضی وقتها بعضی آدم ها هستند که بعضی ویژگی هاشان باعث می شود بعضی روزها حس کنی بهشان نیازداری
متعال عزیز واقعا هیچ علاقه ای ندارم به اینکه در آن دنیا سر آن پل خر آدم ها را بگیرم که چرا به من مدیونند
لطفا هر چه سریعتر ترتیبی اتخاذ کنید تا دیگر کسی به ما دینی نداشته باشد.
با تشکر از حسن همکاری شما
محمدرضا دقاق
امشب فهمیدم دوره آخر الزمون رسید!نشون به این نشون که یه حرفی که فکرشو نمی کردمو از کسی که فکرشو نمی کردم شنیدم!
غم؟ناراحتی؟ سردرگمی؟
مسخرست!مگه خندمو نمی بینی؟
یا شیخ!بولدوزرمان یاتاقان زده در این پستی و بلندی ها!
این را یکی از مریدان به شیخ گفت.
شیخ پاسخ بداد،مردک آخر تو اصلا می دانی یاتاقان کجای ماشین است؟
مرید گفت:مهم نیست یا شیخ.مهم این است که بولدوزرمان یاتاقان زده.
---------------------------------
.....................
روزی دوستی روی لبه شیشه ی جایی نشسته بود و داشت می مرد از اینکه پاکت بهمنش را به مغز گردو آراسته اند!
-----------------------------------------
خدایا دلخوشی هایمان را نگیر از ما که در دیار باقی بدجور شاخ خواهیم شد!
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش،باز جوید روزگار وصل خویش
پاتوق هم تعطیل شد و باز من ماندم و مُشتی خاطره که کم رنگ خواهند شد کم کم و شاید روزی دیگر اصلا به یاد نیایند!سیم سیم ،کافه آرام یا سیم هر چه بود چه خوب ،چه بد،یک سال و نیم شادی، دلتنگی،شوخی ،خنده غم و غصه و....های مرا از نوع کافه ایش در خود داشت ،پاتوق یک سال و نیم گذشتمان دیشب در ساعت ۲۳:۰۳ دقیقه برای همیشه تعطیل شد.
---------------------------------------------------------------
باشد که تمام خوشی های عالم زود ،تمام شوند.
این روز ها خیلی ها بابا کرم می رقصند با ریتم ثانیه ها.
-تو از جون این دنیا چی می خوای؟
-یه دقیقه آرامش!
-آره ارواح عمت!عمرا بدونی چی می خوای!
محض رضای خدا چیزی بگو،کاری بکن!دارم غرق می شوم در مرداب خودم.
اصولا فکر کردن به خود،برای آدمی مثل من که کلا فراموش کارم، مثل دست توی دماغ کردن، آن هم در یک صبح پاییزی است.خیلی چیزها بیرون می ریزد و تازه وقتی کارت تمام شد می توانی درست نفس بکشی و با خیال راحت بهمنت را دود کنی.نشان به آن نشان که از سر شب بهمن ها خیلی می چسبند.